از وقتی که رفتی...
از وقتی که رفتی
پی خودت ...
بی خود همه ی آینه ها را میشکنم !
بیچاره دلم
فکر می کند با تو
یک آینه فاصله دارد ...!
دیگر کسی ساده نمی نویسد...
شب ها منم و عشق تو و چشم تر من
دیگر کسی ساده نمی نویسد
ساده نمی گوید
حتی ساده نگاه هم نمی کند
و من همچنان چشم هایم به دنبال کسی است که نگاهش ساده باشد
حرف هایش، خنده هایش، گریه هایش ساده باشند
ساده بپوشد
ساده راه برود
ساده دستهایم را بگیرد
ساده ساکت بماند
ساده شلوغ کند
ساده باشد فقط همین
خودم هم دیگر ساده نیستم اما و مشکل همین است ...!
ساده بودم و صادقانه دوستت داشتم اما تو.....
تو کاری بغیر ترک من نمیدانستی آنهم بی هیچ خداحافظی
اگر کسی در دلِ توست بگو کنار می روم
بغض نکن گریه نکن اگر چه غم کشیده ای
برای من فقط بگو خواب ِ بدی که دیده ای
اگر که اعتماد ِ تو به دست ِ این و آن کم است
تکیه به شانه ام بده که مثل ِ صخره محکم است
به پای ِ صحبتم بشین ، فقط ترانه گوش کن
جام به جان ِ من بزن ، جانِ مرا تو نوش کن
تورا به شعر می کشم چو واژه پیش می روی
مرگ فرا نمی رسد ، تو تازه خلق می شوی
تو در شب ِ تولدت به شعله فوت می کنی
به چشم ِ من که می رسی فقط سکوت می کنی
اگر کسی در دلِ توست بگو کنار می روم
گناه کن ! به جای ِ تو بر سرِ دار می روم
یادم باشد امروز باز به تو سلام کنم ....
سلام
می شناسی ؟
چندین بار است در
پس این کوچه ها سلامت کرده ام
می شناسی ؟
همان رهگذر تنها
همان که روزی با روی باز به او سلام کردی
نمی دانم چرا دگر سلامم را جواب نمی دهی ؟
ولی من باز هر صبح بعد از یک جدال سخت
به رویت لبخند می زنم
و به تو می گویم
سلام
چه حس سختی است
که من برایت غریبم
چه حس تلخی است که سلامم دگر هیچ معنایی ندارد
نمی دانم شب چه از من ربود ؟
تو را ؟
شاید مرا را از خودم ربود
و تو می روی من می خندم
شاید روزی با تمام آرزوهایم
بمیرم
و تو بر سر مزارم گل بیاوری
گریه کنی
سلام
مرا می شناسی ؟
همان که به امید جواب سلامت چندین بار در خم کوچه منتظرت ماند
می شناسی ؟
همان که شب ها به امید صبحو شاید به امید تو اشک ریخت
همان که خواب خوشش هیچ شبی بی اشک معنا نداشت
مرا می شناسی؟
همان که با امید حضور تو وجودش کمرنگ شد
و با یاد تو مُرد
و شاید در آرزوی تو مُرد
آری... می دانم که نمی شناسی
تو به دلتنگی من می خندی!!

با خودش یک دل یک رنگ شود
تا که اقرار کنم :
گاه گاهی دل من
دوست دارد که برای تو فقط تنگ شود
می زند شور دلم
گاه برای تو فقط
دوست دارد نگرانت باشد
و برای گذر از هر خطر و حادثه ای
دیده بانت باشد
این دل و دغدغه من
تو ولی راه به دشواری دل من می بندی
بی خبر می گذری
و به دلتنگی من می خندی!!
پناهم ده در آغوشت دلم تنگ است...

پناهم ده در آغوشت دلم تنگ است
نوازش کن مرا با دست های خیس از عشقت
سرم را سخت در بر گیر
که می خواهم ببارم من به دشت شانه هایت
مرا بنگر چنان کز عشق آتش گیرد
این غمهای پنهانم
مرا بنشان چنان که از ماه رویت
چراغانی شود شبهای بیابانم
بیا
بیا بنگر بیا بنشان
بیا آتش بزن درد های بی پناهی را
بیا بر هم بزن رسم جدایی را
بیا کز دوریت جانم بیابان است
بیا بنگر که نام تو
در این شبهای تنهایی
مرا می سوزاند
پناهم ده در آغوشت دلم تنگ است
بغضهایم را...
بغضهایم را
به ابرها میدهم
و قلبم را
از نام تو پر می کنم
باران که ببارد
آواز قلبم شنیدنی است...
و من دیگر دلم را ندیدم....
من اینگونه نبودم.
من سرکش بودم .من جوان بودم من
عاشق
بودم.
همه جا را بر هم می زدم تا رام
شدگان رم کنند.
هر جا پا می گذاشتم،
نوای عشق را یادآوری می کردم و به
خفتگان آن را
می آموختم.
آنقدر جنب و جوش داشتم که گاهی
احساس می کردم پرواز
می کنم.
آنقدر بصیرت داشتم که هنگام خروش
موجها خدا را
می دیدم.
دلسوخته ها مرا که می دیدند از نو
شروع می کردند.
پیرها مرا که می دیدند طراوت
جوانی را مرور می کردند
و
کودکان مرا همراز قصه هایشان می کردند.
من اینگونه نبودم.
عاشقان را پس میزدم تا عاشق تر شوند
و معشوق
را هر روز سلام می دادم
تا مگر روزی دلتنگم گردد. گلها را
آب می دادم تا
قدری از طراوتشان را
به من هدیه کنند. پرندگان را غذا
می دادم تا
برایم دعا کنند.
برایشان آواز می خواندم تا بلندتر
خدا را صدا زنند.
به کودکان می آموختم چگونه خداوند
را فراخوانند.
و به دختران یاد می دادم چگونه
لبخند بزنند.
به مجنونان سودای عاشقی و به
معشوقان ناز را می آموختم.
من اینگونه نبودم.
شبها فرشته ها برایم لالایی
می گفتند و در خواب
خدا مرا نوازش می کرد.
حافظ نیتم را می دانست و با من
حرف می زد
. وقتی دلم می گرفت
ابرها هم می گرفتند
و می باریدند و وقتی شاد بودم برگها
برایم می رقصیدند و
موجها پایکوبی می کردند.
من اینگونه نبودم.
تا روزی زمین و آسمان به من حسادت
کردند
. برایم دامی دوختند .
تا مگر به آن گرفتار شوم و رام شوم.
در یکی از روزهای زمستان که خیلی
شبیه بهار بود .
نه سرد بود نه گرم ،نه زیبا بود
نه زشت، نه خلوت
بود نه پر ازدحام ،
نه ابری نه آفتابی. همه چیز عادی بود.
و من مانند عاشقان خوشدل و مهربان
در دو دستم گرفتم
و با تبسمی کودکانه آن را به تو
تقدیم کردم.
تو آن را گرفتی، نگاهش کردی و
خندیدی
.
فهمیدم ، به سادگیم خندیدی!
و این همان دامی بود که روزگار
برای رام
اندیشیده بود.
و من دیگر دلم را ندیدم.
دلم کجاست؟ پیش تو که نیست ؟ آن را
چه کارکردی؟
لا اقل بگو کجاست تا خودم آن را
پیدا کنم؟!
دلم آن قدر سنگین بود که آن را رها کردی؟
یا آنقدر سبک بود که پروازش دادی؟
شاید آنقدر بزرگ بود که جای سینه ات
را تنگ کرده بود؟!
یا آنقدر کوچک بود که گمش کردی؟
گم شده؟؟
می دانم هیچ کدام اینها نیست . تو
آن را شکستی و
هر تکه اش را به دور دستی پرتاب
کردی تا هیچ وقت
آن را نیابم و دیوانه شوم.
و از آن روز نه دیگر صدای پرنده ای برایم دلنشین است .
نه خروش موجی برایم زیباست .
نه لبخندی، نه امیدی، نه بوسه ای نه آوازی....
حتی حافظ هم دیگر به من راست
نمی گوید دیگر از آن
تک سوار خبری نیست.
چهره ام حوصله آینه را سر می برد و
صدایم برای دیگران
عادت شده
.
کاش دلی در کار نبود که عشقی باشد
و دامی و تو
.
اصلا" نفهمیدم کی پیر شدم.
![]()
![]()
کاش بودی....
ای کاش بودی
ای کاش بودی
و می دیدی که چگونه چشمانم از ته دل فریاد می زنند و ...
ای کاش بودی و می دیدی
که چگونه بیقرار توام
بیقرار تویی که لحظه ای ازعمرت را به سالها خواستنم ندادی
بی قرار توام که واژه ی انتظار را برایم همیشگی کردی !
و خسته ام از همیشه ای که همیشه تو را در آن نخواهم
داشت !
چیزی را گم کرده ام....
درست از همان روز که گفتی تنهایت نمیگذارم.
مینویسم شاید بخوانی
اما حالا دیگر خواندنت هم دردی را از من دوا نمیکند،
میدانی؛
روزها میگذرند
ماه ها میگذرند
وسالها نیز خواهند گذشت
اما چیزی در من تغییر نمیکند.
هیچ چیز،
انگار كه چیزی را گم کرده باشم،
هر روز به دنبالاش میگردم.
نمیدانم گم کردهام
یا جایی جا مانده است
یا شاید تو آن را با خود بردهای.
جایش خالی است
میسوزد.
مرا نمی فهمی...
عذاب آور است داشتن خاطراتت و نداشتن خودت ...!
این پیاده روی لعنتی هم به من پوزخند می زند !
جای پاهایت ...
عطر نفس هایت را به من نشان می دهد
و دهن کجی می کند ...
با زبان بی زبانی می خواهد خاطرات
به جا مانده به روی خودش را به رخم بکشد ...
که من نمی توانم ...
که تو نیستی ...
که ما پنهان از همیم ... !
عذاب آور است داشتن خاطراتت و نداشتن خودت ...!

کاش بهانه ام می شدی برای عاشق شدن...
مرا ببخشایید
گرچه این روزها تلاشم این است که زندگی را
.
.
.
کاش بهانه ام می شدی برای عاشق شدن ...
وداع با چشمان مهربان و آرام تو .....
به جنونم می كشانی وقتی كه در تكرار كوتاه
از خود نیز گذشته ام .
گمت کرده ام....
تهی شده ام
اتاقم عجیب کمت دارد
منتظرم ..
به تو می اندیشم...
به تو می اندیشم
به تو و تندی طوفان نگاهت بر من
به خود و عشق عمیقت در تن
به تو و خاطره ها
که چرا هیچ زمانی من و تو ما نشدیم
جام قلبم که به دست تو شکست
من چرا باز تو را می بخشم؟؟؟
به تو می اندیشم
به تو که غرق در افکار خودی
من در اندیشه افکار توام
قانعم بر نگه کوته تو
هر زمان در پی دیدار توام…
خدای مهربون و صبورم....یك سال دیگه رو برام رقم زدی...دعای لحظه تحویل سال ..
خدای مهربون و صبورم....
یك سال دیگه رو برام رقم زدی...
هر چه بود گذشت...
خدای خوبم...
بخاطر تمام لحظه هایی كه منتظرم بودی و نیومدم من و ببخش...
بخاطر تمام لحظه هایی كه من و دیدی و من ندیدمت من و
ببخش...
بخاطر تمام لحظه هایی كه برام خوب خواستی و من بد كردم
من و ببخش...
بخاطر تمام لحظه هایی كه امیدت و نا امید كردم من و ببخش...
بخاطر تمام لحظه هایی كه برام وقت گذاشتی و من وقت نداشتم
من و ببخش...
بخاطر تمام لحظه هایی كه تنهام نگذاشتی و من خودم و تنها دیدم
بخاطر تمام لحظه هایی كه به
مهربون بودنت ،
بخشنده بودنت ،
آمرزنده بودنت ،
بزرگ بودنت و
بودنت ...
شك كردم .... من و ببخش..
بخاطر تمام لحظه هایی كه اشكهام برای كسی جز تو بود....
بخاطر تمام لحظه هایی كه خواهش ها و التماسام برای كسی جز
تو بود...
بخاطر تمام لحظه هایی كه لذتها و شادی هام برای كسی جز تو
بود...
من و ببخش..
من و ببخش..
..
یكسال دیگه هم گذشت و من باز به این رسیدم كه...
خیلی ها به دعوت دل ساده ی من...
اومدند..
نشستند...
خندیدند ...
اما خیلی زود
شكستند و گسستند و رفتند....
تنها تو بودی كه
بریدم و نبریدی...
شكستم و نشكستی
گسستم و نگسستی...
خدایا...
دلم خیلی هواتو كرده...
به حق وقت عزیز
امسال هم در دلم بنشین
و آنچه را كه شایسته خدایی توست...
برایم بنویس
نه آنچه سزاوار من است.....
ا لتماس دعا....
{لطفا نظر بدید}
چرا زنده ام هنوز....
حالا كه رفته ای
ساعتها به این میاندیشم
كه چرا زنده ام هنوز؟
مگر نگفته بودم كه بی تو میمیرم؟
خدا یادش رفته است مرا بكشد
یا تو قرار است برگردی??
بهار.....
بهار
گل نیست
شکوفه نیست
نه سبزه وُ
نه سفره ی هفت سین
بهار
تویی که هر سال
تکرار می شوی
تکراری اما ،
نه !
دل تنگی....
اگه تو از پیشم بری...
اگه تو از پیشم بری سر به بیابون می ذارم
هر چی گل شقایقه رو خاك مجنون می ذارم
اگه تو از پیشم بری من خودم و گم می كنم
به عمر تو رو شرمنده حرفای مردم می كنم
اگه تو از پیشم بری دل رو به دریا می زنم
غرور خورشید و با برف آرزوها می شكنم
اگه تو از پیشم بری كار من آوارگیه
خلاصه شو واست بگم كه آخر زندگیه
اگه بری شكایت تو رو به دریا میكنم
شقایقای عالم و من بی تو رسوا میكنم
اگه تو از پیشم بری زندگی خاكستریه
فرداش یكی خبر می ده دلت پیش دیگریه
اگه تو از پیشم بری شمعدونیا دق میكنن
شكایت چشم تو رو به مررغ عاشق میكنن
اگه بری پرستوها از زندگیشون سیر میشن
آهوا توی دام صیادای پیر اسیر می شن
اگه بری دریا پر از اشك و نیاز ماهیاس
شبای شهرمون مثه چشمای عاشقت سیاس
اگه بری یه شب تو خواب دریا رو آتیش می زنم
نردبون آسمون و با هر چی نوره می شكنم
اگه بری پروانه ها شمعا رو خاموشن میكنن
قنریای قفسی دل و فراموش میكنن
اگه بری پلك گلا از غم عشق تو تره
یكی مثه من دلش از چشمای تو بی خبره
اگه تو از پیشم بری پنجرمون بسته میشه
یه دل با صد تا آرزو از زندگی خسته میشه
اگه بری مجنون دیگه از من و تو نمیگذره
نرو بذار ببینمت باز از كنار پنجره
اگه بری من می مونم با بازی های سرنوشت
كه من رو تو دوزخ گذاشت ترو فرستاد به بهشت
اگه بری به آسمون شب شكایت میكنم
یه شب می شینم با خدا تا صبح خلوت میكنم
اگه بری پرنده ها بر نمی گردن به لونه
بی تو كدوم پرنده ای راه خودش رو می دونه
اگه تو از پشم بری تو ابرا غوغا میكنم
برای مردن گلا بهونه پیدا میكنم
اگه تو از پیشم بری یاسا ترك بر میدارن
شبنما رو گل رز مگه حتی طاقت میارن
اگه بری مردم منو به هم دیگه نشون می دن
می پرسن از همدیگه كه چی راجع من شنیدن
اگه بری همه میگن عشق من و تو هوسه
بمون با هم نشون بدیم كه عشق ما مقدسه
اگه بری می لرزه فرهاد و ستون بیستون
به خاطر اونم شده تو تا ابد پیشم بمون
اگه بری می گن دیدی این آخر و عاقبتش
ما هیچ كدوم و نمی خوایم نه رنج و ئنه محبتش
اگه بری نمی دونن شاید واست خوشبختیه
نمی دونن لذتت بعضی خوشیا تو سختیه
اگر چه وقتی تو بری دیگه من و نمی بینی
اگه بخوای هم می باید تا فصل محشر بشینی
اما تورو جوون خودت كه از همه عزیزتری
با یك نگاهت منو تا اوون ور دنیا می بری
اگه میشه بری یه جا به آرزوهات برسی
یا كه دور از چشمای من قلب تو دادی به كسی
برو منم با ید تو زندگی رو سر میكنم
گاهی به اشتیاق تو قلبم و پر پر میكنم
عیدا كه شد عشق تو رو تو قلب هفت سین می چینم
با اینكه رفتی باز تو رو كنار هفت سین می بینم
غصه نخور دنیای ما سمبل بی وفاییه
هر چی من و تو می كشیم تقصیر آشناییه
راستی اگه بخوای بری این جوری طاقت می یارم
خودم باید دست تو رو دست غربت بذارم
اگه بری دنبال تو میام تا اوج آسمون
اون وقت می بینم همه رو پس تو نرو پیشم بمون
دلت می خواد اگه یه روز بدون من رفتی یه جا
دنبال مهربونیات آواره شم تو كوچه ها
اگه بری یه وقت می آی می بینی.....نداری
اون وقت باید دسته گل و رو خاك ...... بذاری
اگه بری بیدای مجنون و پریشون می كنم
سقف دل و بر سر آرزوها ویرون میكنم
اگه بری اینجا یه دل بمون كه صاحب اون مریمه
اگه بری دعای من بازم می یاد پشت سرت
من به فدای تو و عشق تو و فكر سفرت
یک اتفاق...
زمان خیلی زود میگذرد ...
حالِ الان ما با حال دیروزمان پر از تفاوت است...
آن روزها ما قادر بودیم
از هر اتفاقی،
یک شادی طولانی بسازیم!
و این روزها
سخت بدنبال یک اتفاقیم...
سلام....
اگر سكوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : ســـلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از كوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود كه دست و دلم به تدارك ِ ترانه نمی رفت!
كم كم این حكایت ِ دیده و دل،
كه ورد ِ زبان ِ كوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
كه دیگر صدای تو را در سكوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه كجا بودی؟
كجا بودی كه صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت كردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
كه در نیمه راه ِ رؤیا رهایم كنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی ، گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی كه عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دست بیشتر نیست!
می ترسیدم - خدای نكرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانم،
تا از سكوی سرودن ِ تصویرت سقوط كنم!
اما آمدی!
همراه همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امـانــت به من بده!
ای همه ی وجود من...
خانه خراب تو شدم به سوی من روانه شو
سجده به عشقت می زنم منجی جاودانه شو
ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم
ای لحظه ساز عاشقی عاشق با تو بودنم
روشن ترین ستاره ام می خواهمت می خواهمت
تو ماندگاری در دلم می دانمت می دانمت
ای همه ی وجود من نبود تو نبود من
ای همه ی وجود من نبود تو نبود من
مهربانم....
مهربانم
با تو عهدی میبندم نا گسستنی
فراموش نشدنی
و ماندگار
قلبم را به تو هدیه میدهم
به تو که سر تا پای وجودت را ذرّه ذرّه دوست میدارم
به تو که روحت را
سرشتت را
عصاره ی وجودت را میپرستم
و به آن عمیقاً عـشق میـورزم
ای عزیز ِ ستودنی
ِ مهربان ماندنی
نازنین ِ خواستنی
بدان و آگاه باش که من
تو را
هیچگاه
هیچ کجا
هیچ لحظه ای
تنها نخواهم گذاشت
و لحظه ای از تو غافل نخواهم شد
مطمئن باش
تمام احساسات زیبای
من عاقلانه و عاشقانه تقدیم تو مهربان باد ...
می خوام با تو باشم....
تو دیونه رفتی یه شب بی نشونه
تو خواستی که قلبم پریشون بمونه
دل از درد عشقم یه دریای خونه
ولی نازنینم . چگونه چگونه . چگونه چگونه
من از سبزه سبزم ،ولی خسته خسته
من از شهر عشقم ،ولی دل شکسته
می گفتم یه ابری ، یه هم رنگ بارون
یه بارون رحمت ، واسه سبزه زارون
می خوام با تو باشم ، می خوام با تو باشم هنوز عاشقونه
ولی نازنینم . چگونه چگونه . چگونه چگونه
می خواستم بگم من که عاشق ترینم
تو فرصت ندادی . تو فرصت ندادی . تو فرصت ندادی
می خواستم بگم من که عاشق ترینم
تو فرصت ندادی . تو فرصت ندادی . تو فرصت ندادی
حقیقت چه تلخه . چه تلخ شکستن
حقیقت همینه که رفتی تو بی من
که رفتی تو بی من
آرامش...
آرام آرام،
آرام تر از تمام آرامه های کودکیم آمدی؛
و آرامشم را خط خطی کردی؛
و بعد
آرام رفتی؛
وهیچ نفهمیدی
درتمام این لحظه های آرام چه اضطرابی درمن موج می زد!
کاش یک لحظه،
جرات خواندن ناآرامی چشم هایم را
داشتی!
کاش یک لحظه،
داشتم!
گم کرده ام تو را...
گم کرده ام تو را
نیستی
و من خوب می دانم
این دل گرفته هر چقدر هم ببارد
نه خزان تنهایی ام
می شود بهار
نه لوت سینه ام
لاله زار
و نه یأس واژه های ذهنم
یاس سپید!
اما
بغض می شوم
ببارم
شاید به کنج آسمان دلم
پیدا شوی
رنگین کمانم!
انتظار...
در انتظار نیامدنت سکوت می کنم
و از تو ............
می آیی ؟
نمی دانم اما
خوب می دانم که نمی آیی
و این قصه را به هیچکس نمی گویم
حتی به تو
امروز چقدر انتظار نیامدنت را کشیده ام
باور کن
شاید باور نکنی
در ازدحام این همه آدم
سخن گفتن را فراموش کرده ام ..............
محکومیت آدم...
نامت چه بود؟ آدم فرزند؟ من را نه مادریست نه پدر، بنویس اولین یتیم خلقتم. محل تولد؟ بهشت پاك اینك محل سكونت؟ زمین خاك آن چیست بر گردن نهادی؟ امانت است. قدت؟ روزی چنان بلند كه همسایه خدا، اینك به قدر سایه بختم به روی خاك. اعضاء خانواده؟ حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك. روز تولدت؟ روز جمعه، به گمانم که روز عشق. رنگت؟ اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه. چشمت؟ رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان. وزنت ؟ نه آنچنان سبك كه پرم در هوای دوست، نه آ نچنان وزین كه نشینم بروی خاك. جنست ؟ نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا. شغلت ؟ در كار كشت امیدم. شاكی تو ؟ خدا. نام وكیل ؟ آن هم فقط خدا. جرمت؟ یك سیب از درخت وسوسه. تنها همین ؟؟!! همین. حكمت؟ تبعید در زمین. همدست در گناه؟ حوای آشنا. ترسیده ای؟ كمی. ز چه؟ كه شوم اسیر خاك. آیا كسی به ملاقاتت آمده؟ بلی. كه؟ گاهی فقط خدا. داری گلایه ای؟ دیگر گلایه نه؟ولی ... ولی چه ؟ حكمی این چنین ؟ آن هم به یك گناه!!؟؟ دلتنگ گشته ای ؟ آری زیاد. برای كه؟ تنها خدا. آورده ای سند؟ بلی. چه ؟ دو قطره اشك. داری تو ضامنی؟ بلی. چه كسی ؟ تنها كسم خدا. در آ خرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت كند دعا.
تبلیغات 
